| Tazkereh - Articles by Sayyed Mohsen Mousavi | |||
|
|||
|
|
|
1- درد ِجاودانهی انسان، «درد ِجاودانگی» نیست. «سرشت ِسوگناک ِزندگی»، خود ِخود ِزندگی است. رنج ِانسان، رنج ِانسان بودگی است. بودن در کالبدی که میرنجد و میرنجاند؛ و تاریخ، رنجنامهی انسان است. 2- انسان، موجودی تاریخی است. اگر نگویم سراسر، دستِکم پارههایی بسیار از هویت ِآویزان ِاو را ذرات ِمعلق ِتاریخ میسازد؛ و تاریخ، تبارنامهی انسان است. 3- هر که زنده است، در این زندگی هر چه میکند، همه بازی است؛ حتی عشق بازی. در بازی ِزندگی، آدمها که طبعاً بازیگرند و گاهی برخی که بیشتر تماشاگرند، در بازی ِحیرت و تاریخ و نظربازیاند؛ و تاریخ، نمایشنامه انسان است. 4- آدمها هر چه انسان برایشان عزیز باشد، تاریخ هم برایشان عزیزتر است. قداست و قیمت ِتاریخ تا پای ِ حرمت ِجان و دل ِآدمی است. 5- کسی را میشناختیم در این زندگی ِطوفانی، که آرامشی عجیب داشت. کسی که به جدیتی تمام، بازی ِزندگی را به تماشاگری میگذراند و به پایمردی، همهی ِپست و بلند و پس و پیش ِزمین و زمانه را میپیمود. کسی که در این تماشا و بازیگری، جوانمرد بود. کسی که در بازی تماشا و شرح رنج زندگی، هیچ کس را نرنجانید. کسی که باغبان اصالت و نجابت بود. کسی که نه دلبسته قانون خاک یا خون، که دلدادهی انسان بود. 6- سالها بود که دست و دلمان میلرزید از این که مبادا یک وقت، «ایرج افشار» دیگر نباشد. اکنون، در دل ما چیزی گمشده است؛ تکهای از جان ما رفته است؛ پارهای از فرهنگ و ادب در خاک آرمیده است. 7- آری؛ درد ِجاودانهی ِانسان، «درد ِجاودانگی» است.
ارسال شده توسط سيد محسن موسوى در تاريخ شنبه 21 اسفند 1389 ساعت 3:37 قبلازظهر (نظر بدهید)
آنچه ذيلاً ميآيد، گزارش کوتاهي است از مقاله پروفسور اشميتکه که ترجمه کامل متن و پيوستهاي آن بهخواست خداوند در مجموعه مقالات يادنامه محقق فقيد، علامه سيد عبدالعزيز طباطبائي رضوان الله تعالي عليه منتشر ميشود. نشاني متن اصلي مقاله (که ظاهراً هنوز منتشر نشده) چنين است: “The doctrinal views of the Banu l-‘Awd (early 8th /14th century): an analysis of ms Arab. f. 64 (Bodleian Library, Oxford).” Le shi’isme imamite. 40 ans apres. Melanges islamologiques offerts a Etan Kohlberg. Eds. Mohammad Ali Amir-Moezzi, Meir Bar-Asher, Simon Hopkins. Brepols: Bibliotheque de l’Ecole des Hautes Etudes, 2008, pp. 357-382 (in press). از آقايان عماد هلالي و ناجي اصفهاني و نيز مؤلف محترم که دسترسي به متن مقاله را ميسر نمودند، سپاسگزارم. ******************** آراء عقيدتي خاندان بنيالعود (ابتداي قرن هشتم هجري/ چهاردهم ميلادي) تحليلي از دستنويس Arab. F. 64 (کتابخانه بادليان، آکسفورد) زابينه اشميتکه ترجمه محسن موسوي قهدريجاني قبول انديشه معتزلي در ميان تشيع امامي با ابوجعفر ابن قبة الرازي (د. در ري پيش از 319) آغاز ميشود و در نيمه دوم قرن، بني نوبخت بهويژه اسماعيل بن علي نوبختي (د.311) و حسن بن موسي نوبختي (د. بين 300 و 310)، از آنجا که هيچيک از مکتوبات کلامي آنها باقينمانده است، آموزههايشان را تنها ميتوان از طريق آثار شيعيان دوازده امامي متأخر بازيابي نمود. نخستين عالم امامي تحت تأثير معتزله که آثارش نسبتاً برجايمانده، شيخ مفيد (د. 413) است. او از آراء سنتي کلامي استادش ابوجعفر ابن بابويه (د. 381) فاصله گرفت و عمده معتقدات ابوالقاسم الکعبي البلخي (د. 319)، متکلم برجسته مکتب بغداد را اختيار نمود. شاگرد مفيد، الشريف المرتضي (د. 436) با استادش در ترجيح بغداديان مشارکت ننمود. مرتضي بهعنوان شاگرد عبدالجبار بن احمد الهمذاني (د. 415) - که رئيس مکتب معتزلي ابوهاشم جبائي (د. 321) بود-تعاليم اين مکتب را که بهشميه ناميده ميشود، پيروي کرد. عقايد بهشميه در ميان نسلهاي بعدي شيعه دوازدهامامي رايج ماند، آن گونه که مصداق اين امر فيالمثل شاگرد مرتضي، شيخ الطائفة ابوجعفر الطوسي (د. 459) بود. با شريف مرتضي، خط تمايز ميان کلام معتزلي و عقايد امامي واپسين شکل خود را يافت. مقارن با اواخر قرن ششم، تعاليم ابوالحسين بصري (د. 436) شروع به تأثير بر انديشه کلامي شيعه دوازدهامامي نمود. هيچ يک از آثار کلامي او برجاي نماندهاست، به جز سه پاره گرانبها از تصفح الأدلة او که در مجموعه آبراهام فيرکوويچ در سنت پترزبورگ يافته شده و مقدمتاً در آن به پرسشهايي درباب صفات علم و قدرت الهي پرداخته است. آثار پيرو متأخر او، رکنالدين محمود بن الملاحمي الخوارزمي (د. 536)، کسي که حدود يک قرن پس از وي ميزيسته است؛ منبع اصلي بازسازي نظريه ابوالحسين را شکل ميدهد. اين آثار عبارتاند از: کتاب المعتمد في أصول الدين او، جزء نخست از کتابي که گزيدهاي تفسيري از تصفح الأدلة ابوالحسين بصري است و بخشي از آن برجايماندهاست، کتاب الفائق في أصول الدين او، خلاصهاي از کتاب المعتمد و کتاب تحفة المتکلمين في الرد علي الفلاسفة او که نسخهاي از آن بهتازگي يافتشدهاست. سديدالدين محمود بن علي بن الحسن الحمصي الرازي (د. پس از 600)، نخستين مؤلف امامي شناختهشدهاي است که نظريات ابوالحسين بصري را پذيرفته است. تأثير تعاليم ابوالحسين بصري بر انديشه کلامي اماميه، طي قرون بعدي ادامهيافت. علاوه بر اين، آميختگي کلام و فلسفه از قرن هفتم به بعد براي متکلمان امامي به شکل يک قانون درآمد. اين نصيرالدين طوسي (د. 672) بود که نخستين بار در رسالههاي کلامياش، مباحثات کلامي را با اصطلاحات، روش و سبک فلسفي درهمآميخت و تعدادي از مفاهيم فلسفي سازگار با نظريه کلامي را پذيرفت. در اين امر، عمده متکلمان متأخر اماميه از وي پيروي نمودند؛ کساني همچون ميثم بن ميثم البحراني (د. 699)، حسن بن يوسف بن المطهر الحلي (د. 726) و الفاضل المقداد السيوري (د. 826). يک استثناي شايان توجه در اين روند، خانداني از عالمان موسوم به بنيالعود است که در نيمه اول قرن هشتم، در حله – که در آن زمان يکي از مراکز تعليمي شيعه دوازدهامامي بوده – ظهور کردهاند. آنها اکيداً از کاربرد اصطلاحات و مفاهيم فلسفي - حتي اگر با مواضع جزميشان نيز سازگار بود - احتراز کرده و در مجموع، از مواضع عقيدتي ابوالحسين بصري و ابن الملاحمي حمايت مينمودند. مجموعهاي دستنويس که توسط أحمد بن شرفالدين العودي از 6 شعبان 740 تا 24 ذوالحجة 742 کتابت شده، در کتابخانه بادليان در آکسفورد نگهداري ميشود (Ms. Arab. F. 64). اين دستنويس که بهشدت رطوبت ديده و بخشي از آن ناخوانا است، داراي 133 برگ (11.93 x 16.50 cm) بوده و شامل تعدادي رسالههاي کلامي و شمار اندکي آثار فقهي است. علاوه بر اين، اين مجموعه شامل برخي نوشتهها به قلم اعضاي مختلف اين خاندان است. اين رسالهها عبارتاند از: يک فتوي اثر شرفالدين أبوعبدالله الحسين بن أبي القاسم بن محمد العودي الأسدي الحلي درباره جايگاه شخص معتقد به اين نظريه که معدوم شيئي ثابت است (رساله ش. 9)، در پاسخ به فتوايي متقدم از دانشمند معاصر و احتمالاً سالمندتر از شرفالدين يعني محقق حلي (د. 676) درباره همين موضوع که در همين مجموعه هم آمده است (رساله ش. 8)؛ همچنين رساله اعتقادي مختصري از شرفالدين (رساله ش. 11)؛ رساله کلامي منظوم از يکي از فرزندان شرفالدين به نام شهاب الدين اسماعيل (رساله ش. 15) و اعتقادنامه مختصري از احمد، فرزند ديگر شرفالدين که کاتب مجموعه هم اوست (رساله ش. 16). اين رسالهها به رغم اختصارشان بيانگر اين امر هستند که شرفالدين و فرزندانش، با ديدگاههاي اعتقادي ابوالحسين بصري و مکتب او - جز در برخي موارد استثنا-، همرأي بودند. خاندان العودي، در باب صفات ذاتي خداوند و ارتباطشان با ذات او، مدعي اند که قدرت، علم، حيات و هستي خداوند به سبب ذات اوست (لنفسه / لذاته) (برگهاي 105a، 120a). اين رأي با موضع ابوالحسين بصري موافق است که نظريه احوال بهشميه را مورد نقد قرارداده بود. خاندان العودي علاوه بر اين، ادراک خداوند را به علم او ارجاع ميدهند. اين ديدگاه، رأي معتزليان بغداد بود و گزارش شدهاست که ابوالحسين بصري هم استدلالي را در حمايت از موضع آنها ترتيبداده است. شهابالدين در ارجوزه خويش به اين پرسش نيز پرداخته است که چگونه دانسته ميشود که آدمي [خود] پديدآورنده اعمال خويش است؟ او مدعي است که اين علم ضروري است: از آنجا که شخص ممکن است به خاطر اعمالش مورد ستايش يا سرزنش قرارگيرد، پس او بالضروره بايد پديدآورنده اعمال خويش باشد. وگرنه، ستايش و سرزنش نادرست خواهدبود. اين رأي، مشابه ديدگاه ابوالحسين بصري و پيروان اوست. خاندان العودي در برهانشان در باب اثبات وجود خالق از ابوالحسين بصري پيروي ننمودهاند. شرفالدين در فتوايش درباره معتقد به شيئيت معدوم، باز هم پيرو ابوالحسين بصري بهنظر ميرسد. ابوالحسين بصري و پيروانش واقعيت داشتن معدوم را نپذيرفتهاند. براي آنان، "ثابت بودن" مرادف "موجود بودن" است و بنابر اين، واقعيت يک شيئ با وجودش همارز است. فتاوي محقق حلي و شرفالدين (شمارههاي 8 و 9) در پاسخ به اين پرسش است که اگر کسي معتقد به اين نظريه باشد که معدوم شيئي ثابت است، آيا کافر است يا فاسق؟ و اين که آيا شايسته دريافت زکات است يا نه و آيا کسي که صدقه را به وي ميرساند مبراست يا نه. اين دو دانشمند در رد اين موضع با يکديگر موافقند و در عين حال در تلقي حکم فقهي شخص معتقد به اين نظريه، به نتايج متفاوتي ميرسند. محقق حلي بر اثبات اين که نظريه شيئيت معدوم، موجد محدوديتي ناروا بر صفات الوهي علم و قدرت مطلق بوده و بنابر اين ميبايست کفر تلقي شود؛ دو ايراد را مطرح ميکند. شرفالدين در فتواي متقابلش، محقق حلي را به جهت عدم دقت در طرح نظريه بهشميه، تخطئه مينمايد و با اشاره به نقاط ضعف و اشتباهات در تعاليم معتقدان به شيئيت معدوم، به تصحيح آنها ميپردازد. ادامه بحث از اين که آيا معدوم، شيئ است يا خير، در ميان تشيع دوازدهامامي در قرن هشتم مفقود شدهاست، به اين دليل که براي عمده متکلمان امامي از دوره نصيرالدين طوسي به بعد، مفهوم فلسفي ذات (ماهيت) و وجود، جايگزين دريافت ابوالحسين بصري از وجود شدهبود. براي مشائين و عمده متکلمان امامي از قرن هفتم به بعد، وجود عنواني مشکک است. بنابر اين، سرزنش تند شرفالدين نسبت به موضع بهشميه به خصوص در برابر ديدگاه جزمي ابوالحسين بصري، نوعي خلط تاريخي (anachronistic) بهنظر ميرسد. از ارجوزه شهابالدين العودي فرزند شرفالدين آشکارا بر ميآيد که رد مفهوم فلسفي وجود به جاي پذيرش آن آگاهانه بودهاست. او در اين رساله به طرح آراء بهشميه ( که آنها را مشايخ المعتزله ميخواند)، مشائين و ابوالحسين بصري در باب مسأله وجود پرداخته و بهروشني از ديدگاه ابوالحسين حمايت مينمايد (برگه 115a). اين که مکتوبات مختلفي که در اينجا از آن بحث شد، در دستنويسي ظاهراً منحصر بهفرد باقيمانده و به دست يکي از اعضاي اين خاندان کتابت شده، ملهم اين امر است که بنيالعود با امتناع مؤکدشان از پذيرش فلسفه در کلام، در عصر خودشان کاملاً استثنا بودهاند. جريان اصلي کلام امامي، با تأثر فزاينده از فلسفه و پس از آن با تأثير از سنت عرفاني – همچون نمونه ابن أبي جمهور احسائي (د. پس از 906) - ادامه يافت. به پيوست مقاله، فهرست تفصيلي و نيز پارههايي گزيده از 20 عنوان رساله موجود در مجموعه دستنويس کتابخانه بادليان (آکسفورد) Arab. F. 64 آمده است.
ارسال شده توسط سيد محسن موسوى در تاريخ يكشنبه 17 خرداد 1388 ساعت 12:57 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
شهر المحرّم: اليوم الاوّل منه معظّم، لأنّه غرّة الحول و مفتتح السنة. و اليوم التاسع منه، يسمّي «تاسوعاء» علي مثال «عاشوراء»، و هو يوم يصلّي فيه الزّهّاد من الشيعة. و اليوم العاشر منه، يسمّي «عاشوراء»، و هو يوم مشهور الفضل، و روي عن النبي- عليه السلام- انّه قال: «ايّها الناس! سارعوا الي الخيرات في هذا اليوم، فانّه يوم عظيم مبارك، قد بارك اللّه فيه علي آدم». و كانوا يعظّمون هذا اليوم، الي ان اتّفق فيه: قتل الحسين بن علي بن ابي طالب بالطفّ، مع اهل بيت رسول اللّه، من آل ابي طالب- عليهم السلام- اجمعين[1]-؛ و فعل به و بهم، ما لم يفعل في جميع الامم بأشرار الخلق، من القتل بالعطش و السيف و الإحراق بالنّار، و صلب الرؤوس، و إجراء الخيول علي الاجساد المؤرّبة[2]، و هتك الستر بسبي النساء و الاطفال، و حملهم مشهرين علي الجمال[3]، فتشآءموا به. فامّا بنو أميّة، فقد لبسوا فيه ما تجدّد[4]، و تزيّنوا، و اكتحلوا، و عيّدوا، و أقاموا الولائم و الضيافات، و طعموا الحلاوي و الطّيّبات؛ و جري الرسم في «العامّة»، علي ذلك ايّام ملكهم، و بقي فيهم بعد زواله عنهم. و امّا الشيعة، فانّهم ينوحون، و يبكون أسفا لقتل سيّد الشهداء فيه؛ و يظهرون ذلك بمدينة السلام، و امثالها من المدن و البلاد؛ و يزورون فيه التربة المسعودة بكربلا، و لذلك كره فيه فعل «العامّة»، من تجديد الاواني و الأثاث. و لمّا جآء نعيّه الي المدينة، خرجت ابنة عقيل بن ابي طالب، و هي تقول[5]: «ما ذا تقولون إن قال النّبي لكم / ماذا فعلتم؟ و انتم آخر الأمم، بعترتي و بأهلي عند مفتقدي / نصف أساري و نصف ضرّجوا بدم، ما كان هذا جزآئي،إذ نصحت لكم/أن تخلفوني بسوء في ذوي رحمي» و في هذا اليوم، قتل ابراهيم بن الأشتر ناصر آل رسول. و يقال: انّ اللّه تاب فيه علي آدم، و استوت سفينة نوح علي الجودي؛ و فيه ولد عيسي، و نجّي «5» موسي، و ابراهيم، و برد النار عليه، و ردّ علي يعقوب بصره، و أخرج يوسف من الجبّ، و أعطي سليمان ملكه، و رفع العذاب عن قوم يونس، و كشف الضرّ عن ايّوب، و أجيب دعاء زكريّاء حتي وهب له يحيي؛ و قيل بانّ يوم الزّينة، الّذي هو موعد سحرة فرعون، هو يوم عاشوراء وقت الزوال. و وقوع هذه الاتّفاقات فيه، و إن كان ممكنا، فانّه مستند الي من لا يرجع الي تحصيل، من محدّثي العوامّ، او مسالمة اهل الكتاب. و قد قيل: انّ «عاشوراء» هو عبراني معرّب، يعني: «عاشور»، و هو العاشر من «تشري» اليهود، الّذي صومه صوم «الكبّور»؛ و أنّه اعتبر في شهور العرب، فجعل في اليوم العاشر من اوّل شهورهم، كما هو في اليوم العاشر من اوّل شهور اليهود. و قد فرض صومه، في اوّل سنة الهجرة؛ ثمّ نسخه صوم شهر رمضان الآتي بعده، و روي أنّ رسول اللّه- عليه السّلام- لمّا قدم المدينة، رأي اليهود يصومون عاشوراء؛ فسألهم عنه، فاخبروه: انّه اليوم الّذي أغرق اللّه فيه فرعون و آله، و نجّي موسي و من معه؛ فقال- عليه السّلام-: «نحن أحق بموسي منهم». فصام، و امر اصحابه بصومه، فلمّا فرض صوم شهر رمضان، فلم يأمرهم بصوم عاشوراء، و لم ينههم. و هذه الرواية، غير صحيحة، لانّ الامتحان يشهد عليها؛ و ذلك لانّ اوّل المحرّم، كان سنة الهجرة، يوم الجمعة السادس عشر من «تمّوز» سنة ثلاث و ثلاثين و تسعمائة للاسكندر؛ فاذا حسبنا اوّل سنة اليهود في تلك السنة، كان يوم الاحد الثاني عشر من «ايلول»، و يوافقه اليوم التاسع و العشرون من صفر؛ و يكون صوم العاشور، يوم الثلاثاء التاسع من شهر ربيع الاوّل، و قد كانت هجرة النبي- عليه السّلام- في النصف الاوّل من ربيع الاوّل. و سئل عن صوم يوم الاثنين، فقال: «ذاك يوم ولدتّ فيه، و بعثت فيه، و أنزل علي فيه، و هاجرت فيه». ثمّ اختلف في أي الاثانين، كانت الهجرة؛ فزعم بعضهم: انّها في اليوم الثاني من ربيع الاوّل، و زعم بعضهم: انّها في اليوم الثامن منه، و زعم آخرون: انّها في اليوم الثاني عشر منه؛ و المتّفق عليه، انّها في الثامن، و لا يجوز ان يكون الثاني و لا الثاني عشر، لانّهما ليسا بيوم اثنين، من اجل انّ اوّل ربيع الاوّل في تلك السنة، كان يوم الاثنين؛ فيكون- علي ما ذكرنا- قدوم النبي المدينة، قبل العاشور بيوم واحد، و ليس يتّفق وقوعه في المحرّم، إلا قبل تلك السنة ببضع سنين، او بعدها بنيّف و عشرين سنة، فكيف يجوز ان يقال: انّ النبي صام عاشوراء، لاتّفاقه مع العاشور في تلك السنة، إلّا بعد ان ينقل من اوّل شهور اليهود، الي اوّل شهور العرب، نقلا لاتّفاق معه؛ و لذلك في السنة الثانية من الهجرة، كان العاشور يوم السبت من ايلول، و التاسع من ربيع الاول (!) فما ذكروه من اتّفاقهما حينئذ، محال علي كلّ حال. و امّا قولهم: أنّ اللّه أغرق فرعون فيه، فقد نطقت التوراة بخلافه؛ و قد كان غرقه في اليوم الحادي و العشرين من «نيسن»، و هو اليوم السابع من ايّام الفطير؛ و كان اوّل فصح اليهود، بعد قدوم النبي المدينة، يوم الثلاثاء، الثاني و العشرين من «اذار» سنة ثلاث و ثلاثين و تسعمائة للاسكندر، و وافقه اليوم السابع عشر من شهر رمضان؛ و اليوم الّذي اغرق اللّه فيه فرعون، كان اليوم الثالث و العشرين من شهر رمضان، فاذن ليس لما روؤه وجه البتّة. و في اليوم السادس عشر، جعلت القبلة جهة بيت المقدس. و في السابع عشر، قدوم اصحاب الفيل مكة. شهر صفر[6]: في اليوم الاوّل، أدخل رأس الحسين- عليه السلام- مدينة دمشق، فوضعه يزيد- لعنه اللّه[7] - بين يديه، و نقر ثناياه بقضيب كان في يده، و هو يقول[8]: «لست من خندف، إن لم أنتقم من بني أحمد، ما كان فعل ليت أشياخي ببدر، شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل فأهلّوا، و استهلّوا فرحا ثمّ قالوا: يا يزيد لا تشل قد قتلنا القرن من أشياخهم و عدلناه ببدر، فاعتدل». منبع: ابو ريحان بيرونى، «الآثار الباقية عن القرون الخالية»، تحقيق پرويز اذکائي، نشر ميراث مکتوب، تهران، 1380، ص 421 -422 [1] عبارت از« بالطف » در نسخه داد(- طز/ 329) تا اينجا عمدا ساقط است، زيرا كه كاتب نسخه« سنّى» بوده و فقط به عبارت دعائى سنّيانه« رضى اللّه عنهما» بسنده كرده؛ ضمنا از همين عبارت ساقطه و پس از آن هم« تشيّع» مؤلّف كتاب(- ابو ريحان) كاملا هويداست. [2] توپ: المطهّره. [3] باز كاتب سنّى داد(- طز) عبارت را از« المؤرّبه » تا اينجا ساقط كرده است. [4] عس/ توپ: الجدد. [5]همين اشعار در الكامل ابن اثير آمده است (76/4) (زاخائو). [6] اين بند (10) از اين فرگرد (20) در طبع زاخائو (ص 331) ساقط است؛ چنين نمايد كه چون اين بند يكسره شرح وقايع راجع به «اهل بيت» رسول، آشكارا مبيّن ضدّيت ابو ريحان بيروني (شيعيگرا) با خليفگان «بنياميّه» ميباشد، كاتبان سنّي مذهب كتاب را خوش نيامده از اينرو آن را حذف به اسقاط كردهاند. [7]. كاتب سنّى نسخه داد(- طز) اسم« يزيد» و جمله« لعنت خدا بر او» را نيز حذف كرده است. [8] زاخائو گويد دو بيت از اشعار مزبور در كتاب قزويني آمده (68/1) ولي ما به كتاب الفتوح ابن اعثم كوفي (م 314 ه) ارجاع ميدهيم، كه گويد يزيد بن معاويه هم از باب انتصاف يوم «بدر» كشتار آل علي را در روز عاشورا توجيه ميكرد، پس بدين اشعار (5 بيت) از عبد اللّه بن الزبعري (الزهدي) تمثّل نمود: «ليت اشياخي ببدر شهدوا ... الخ» (چاپ حيدر آباد دكن، 1392 ه، ج 5، ص 241- 242) (اذكائي).
ارسال شده توسط سيد محسن موسوى در تاريخ چهارشنبه 18 دي 1387 ساعت 12:16 قبلازظهر (نظر بدهید) |
|
| tazkereh.kateban.com -- Powered by kateban.com |